یکشنبه ۱۱ مارس ۲۰۱۲

چله ی نوروز

خون های بی رنگ
لب های سرخ
فیلترهای قرمز
تجمع غده های سرطانی ته سیگار
و بر می گردد زیرسیگاری
به روی برگه ی آزمایش خون
نه بانو!
این که در من است، سرطان نیست
تجمع غده های سرطانی ته سیگار
تو هستی که این چنین در من تکثیر می شوی
روز به روز در من پیش می روی
و هر شب
_بدخیم_
در میان روح من
پایین می کشی از خط های فرضی تنم
مدارهای رأس السرطان را
خلقت را آغاز خواهیم کرد
پس از شش روز صبر خون بار تنت
تا برگردد دوباره زیرسیگاری
از روی تخت
به روی برگه ی آزمایش خون
از کاغذ حذف شوم
و به قبر برسم
تا پاسخ مثبت بدهم به درمان های شیمیایی
این که در من است، سرطان نیست
این تو هستی
این من هستم
در چله نشین تو
و عید امسال
موهایم را دوباره بتراش

دوشنبه ۲۰ فوریهٔ ۲۰۱۲

بگذار فکر کنم که هستی

هنوز فکر می کنم تو هستی
پرسه می زنی
می چرخی در همین اطراف
توی دود سیگاری که محو می شوی
به انگشت اشاره ات
که به همه چیز در خیابان اشاره می کند
جز من
که هنوز فکر می کنم تو هستی
همین جا
نزدیک آن نیمکت ها که خالی مانده اند
- که می گویند: رنگی نشوید -
من روی پاهای خودم نیستم
و دو دستی چسبیده ام داغی لیوان را
و هر دوازده ساعت
که به دکترم قول داده ام فراموش نکنمشان
و به تو که فراموشت کنم
کنار بروی
نزدیک تر از خدایی که در گلویم گیر کرده است
درون قلبم تپش کنی
خون دل بخورم
هفتاد و یک بار در دقیقه
که رگ هایم هنوز فکر می کنند تو هستی
و من هنوز فکر می کنم تو هستی
و قرص هایم هنوز فکر می کنند درمان خون من را
هر دوازده ساعت
که تو نیستی
و من
هنوز فکر می کنم

سه‌شنبه ۱۴ فوریهٔ ۲۰۱۲

سوت می زند

با احترام به فروغ فرخزاد برای بیت: بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
و تقویم تاریخ ایران در روز 25 بهمن

ء"بر روی ما نگاه خدا" هم سوت می زند
در آینه تصویر من به خودم سوت می زند
راه آهن دنیا به شهرم می رسد ولی
از دور دست ها، یک قطار، هی سوت می زند
دریا تمام عمر، تنِ موجش به صخره خورد
چون کشتی در حال غرق برای نجاتش سوت می زند
این روزها قلب همه لبریز کینه است
مانند کتری جوش آمده، هی سوت می زند
شیرین من! شیرین من! تکرار اسم اوست
فرهاد تیشه اش زمین و تکرار صدایش سوت می زند
اسفندیار و تهمتن در روبروی هم - ولی
تیری که از کمان رها شد سوت می زند
گاهی اگر خدا بخواهد شود به آتشی
همچون خلیل خدا شد که به گلستان سوت می زند
مریم میان مردم و روزه ی سکوت
فرزند او به معجزه چون سوت می زند
ما از ازل به شاعری مبعوث بوده ایم
جبریل همچنان برای ما سوت می زند
از اتفاق جاذبه سیبی به سر نخورد
هر چیز می چرخد به دور سرم سوت می زند
در بازی کاغذ به داور گلی زدیم - ولی
این سوت ها تمام نشود، تا قلم سوت می زند

دوشنبه ۱۳ فوریهٔ ۲۰۱۲

از پسِ پرده سرانجام کسی می آید

از پسِ پرده سرانجام کسی می آید
تن پر از خاک _ و خاشاک _ ولی می آید
پیپ خود می کشد آرام و تکان می دهدش
پالتوی مشکی و شالش به قدش می آید
بوی عطرش به تمامی همه جا می پیچد
و صدای نفسش پشت نسیمی همه جا می آید
پرچم کاوه به دوش و نظرش سوی ضحاک
مادر و خواهر ضحاک در این بیت چه خوش می آید
شدت واقعه تلخ است که یک عمر به تلخی بودیم
آن قَدَر تلخ که تکرار به آن بیت ضحاک می آید
شعر، اینجا که رسید درد امانم را برد
شاعری بعدِ دو سیگارِ دگر می آید
هیژده نخ به تهِ پاکت تیرم مانده
دود کردیم که آن حادثه ی تلخ تر از تلخ تری می آید
"دستی از غیب برون آید و..." انگشت زده
به سه جلدی که به اذهان عموم می آید
شیخ نیز منتظر است، آخر هفته به سخنرانی گفت
شاید این جمعه ولی کن به خدا می آید!
"دستی از غیب برون آید و کاری بکند
زده ام فالی و فریادرسی می آید"


توضیح اینکه بیت اشاره شده در شعر، از حافظ می باشد

دوشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲

تولدی دیگر

خدا
اولین کسی بود که هدیه ی تولدم را به من داد
حتی کمی پیش از آن
و من به دنبال راهی
تا چگونه باز کنمش
و چه زمان اندازه ی تنم خواهد شد
هدیه ی عجیبی ست
مرگ

دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲

بسته ام پنجره ها را. سوز می آید

من پنجره های آبی خود را اینجا
اینجا
و اینجا
در خطوط عمودی شعر خواهم ساخت
و به هیچکس جز خدا
به خدا اجازه ی عبور نخواهم داد
و برای کلاغ های آن طرف دیوار
به طعنه خواهم خواند
اینجا
بالاتر از سیاهی هم هست
اینجا
تنهایی
و اینجا

سه‌شنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۱

فرجام سفید

تمام کلمات را پله می سازم و تک تک طبقات را بالا می روم
کلمه ای برای شما باقی نخواهم گذاشت

از آن بالا زمین را چون کاغذی سفید در آغوش خواهم کشید

کلمه ای برای شما باقی نخواهم گذاشت
تا مبادا نام آن را "نافرجام" بگذارید

پنجشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۱۱

یک قاچ نیوتون

برای کشف دوباره ی جاذبه، باید منتظر دستی برای تعارف سیب بود
از این زمین
هیچ چیز جز خوردن به زمین و رفتن به هوا بر نمی آید

افسوس که همه
خواص میوه ها را فراموش کرده ایم

یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱

زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های درشتش از پشت عینک

بچه که بودم مادرم می گفت فروغ بدکاره است
پدر می گفت: شاعر است و بعد سکوت می کرد


وقتی عکس فروغ را روی دفتر خاطرات مادرم دیدم؛ فهمیدم فروغ، بدترینِ بدکاره هاست
پدر دفتر خاطرات مادرم را پاره کرد و من اما عکس زنی را هنوز از آن دفتر به غنیمت گرفته ام


اگر دوباره به کودکی برگردم به مادرم خواهم گفت
دفترت پاره شد چون آن روز که یواشکی عکس فروغ را بوسیدم
پدر من را دید

سه‌شنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۱۱

دوشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۱

ب مثل بهای آزادی

همکلاسی بهایی من، زیر فشار تمام نگاه های بچه های دبستان هفده شهریور، آب می شد
اما هرگز نگفت مــن مــســلــمــانــم و خود را انکار نکرد

نام این درس هر چه بود؛ او به من آموخت
و این بار من به احترام تمام هموطنان بهایی ام به جای "سلام"، می گویم "الله ابهی"

سه‌شنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۱

V Day

مرد به مانند گردنبندی بود کبودی دور گردنش سرتاسر
عاشق آوازهای شبانه ی دختری در چند متر آن طرف تر که تنش سنگ خورده... مانده زیر خاک
روز به روز باد نزدیک تر کردشان به هم هر شب
دختر به خنده گفت: اما یادم نمی رود که عشقمان شروع شد در گورستان
در گورستان

چهارشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱

حتی باغبان نفهمید

رودخانه ای که از میان باغ می گذشت، تشنه ی پاهای برهنه ی دختری بود که با ماهی های قرمز در آب بازی می کرد
و درختان سیب باغ، خشک شدند

دوشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۱

تُف پاک کن

لطفا به گیرنده های تلویزیونی خود دست نزنید

تنها کافیست روی شیشه ی تلویزیون، برف پاک کن تعبیه کنید تا تُف هایتان
مزاحم دیدتان نشود

با تشکر. روابط عمومی صدا و سیما