خدا
اولین کسی بود که هدیه ی تولدم را به من داد
حتی کمی پیش از آن
و من به دنبال راهی
تا چگونه باز کنمش
و چه زمان اندازه ی تنم خواهد شد
هدیه ی عجیبی ست
مرگ
My Minimal Mind
کمتر... بیشترین است
دوشنبه ۹ ژانویهٔ ۲۰۱۲
دوشنبه ۲ ژانویهٔ ۲۰۱۲
بسته ام پنجره ها را. سوز می آید
من پنجره های آبی خود را اینجا
اینجا
و اینجا
در خطوط عمودی شعر خواهم ساخت
و به هیچکس جز خدا
به خدا اجازه ی عبور نخواهم داد
و برای کلاغ های آن طرف دیوار
به طعنه خواهم خواند
اینجا
بالاتر از سیاهی هم هست
اینجا
تنهایی
و اینجا
اینجا
و اینجا
در خطوط عمودی شعر خواهم ساخت
و به هیچکس جز خدا
به خدا اجازه ی عبور نخواهم داد
و برای کلاغ های آن طرف دیوار
به طعنه خواهم خواند
اینجا
بالاتر از سیاهی هم هست
اینجا
تنهایی
و اینجا
سهشنبه ۶ دسامبر ۲۰۱۱
فرجام سفید
تمام کلمات را پله می سازم و تک تک طبقات را بالا می روم
کلمه ای برای شما باقی نخواهم گذاشت
از آن بالا زمین را چون کاغذی سفید در آغوش خواهم کشید
کلمه ای برای شما باقی نخواهم گذاشت
تا مبادا نام آن را "نافرجام" بگذارید
پنجشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۱۱
یک قاچ نیوتون
برای کشف دوباره ی جاذبه، باید منتظر دستی برای تعارف سیب بود
از این زمین
هیچ چیز جز خوردن به زمین و رفتن به هوا بر نمی آید
افسوس که همه
خواص میوه ها را فراموش کرده ایم
یکشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۱۱
زنی بود که بوی سیگار می داد و اشک های درشتش از پشت عینک
بچه که بودم مادرم می گفت فروغ بدکاره است
پدر می گفت: شاعر است و بعد سکوت می کرد
وقتی عکس فروغ را روی دفتر خاطرات مادرم دیدم؛ فهمیدم فروغ، بدترینِ بدکاره هاست
پدر دفتر خاطرات مادرم را پاره کرد و من اما عکس زنی را هنوز از آن دفتر به غنیمت گرفته ام
اگر دوباره به کودکی برگردم به مادرم خواهم گفت
دفترت پاره شد چون آن روز که یواشکی عکس فروغ را بوسیدم
پدر من را دید
پدر می گفت: شاعر است و بعد سکوت می کرد
وقتی عکس فروغ را روی دفتر خاطرات مادرم دیدم؛ فهمیدم فروغ، بدترینِ بدکاره هاست
پدر دفتر خاطرات مادرم را پاره کرد و من اما عکس زنی را هنوز از آن دفتر به غنیمت گرفته ام
اگر دوباره به کودکی برگردم به مادرم خواهم گفت
دفترت پاره شد چون آن روز که یواشکی عکس فروغ را بوسیدم
پدر من را دید
سهشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۱۱
دوشنبه ۲۷ ژوئن ۲۰۱۱
ب مثل بهای آزادی
همکلاسی بهایی من، زیر فشار تمام نگاه های بچه های دبستان هفده شهریور، آب می شد
اما هرگز نگفت مــن مــســلــمــانــم و خود را انکار نکرد
نام این درس هر چه بود؛ او به من آموخت
و این بار من به احترام تمام هموطنان بهایی ام به جای "سلام"، می گویم "الله ابهی"
سهشنبه ۱۵ فوریهٔ ۲۰۱۱
V Day
مرد به مانند گردنبندی بود کبودی دور گردنش سرتاسر
عاشق آوازهای شبانه ی دختری در چند متر آن طرف تر که تنش سنگ خورده... مانده زیر خاک
روز به روز باد نزدیک تر کردشان به هم هر شب
دختر به خنده گفت: اما یادم نمی رود که عشقمان شروع شد در گورستان
در گورستان
چهارشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۱
حتی باغبان نفهمید
رودخانه ای که از میان باغ می گذشت، تشنه ی پاهای برهنه ی دختری بود که با ماهی های قرمز در آب بازی می کرد
و درختان سیب باغ، خشک شدند
و درختان سیب باغ، خشک شدند
دوشنبه ۱۷ ژانویهٔ ۲۰۱۱
تُف پاک کن
لطفا به گیرنده های تلویزیونی خود دست نزنید
تنها کافیست روی شیشه ی تلویزیون، برف پاک کن تعبیه کنید تا تُف هایتان
مزاحم دیدتان نشود
با تشکر. روابط عمومی صدا و سیما
شنبه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰
همیشه سبز - همیشه زیر خاکستر
از درختان کوچه مان بیزارم
این سبزپوشانی که نه بلند می شوند و نه می میرند
این سبزپوشانی که نه بلند می شوند و نه می میرند
دوشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۰
شنبه ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۰
جمعه ۳ سپتامبر ۲۰۱۰
اشتراک در:
پیامها (Atom)